۱۳۹۷ فروردین ۲۸, سه‌شنبه

بکارگیری کودکان در جنگ توجیه انقلابی ندارد!

به کودکان شرکت داده شده در جنگ باید غرامت پرداخت شود

بکار گیری کودکان در جنگ یک معضل جهانی میباشد. در گزارش یونیسف آمده است که تنها در سال ۲۰۱۷ بیش از ۲۵۰هزار کودک در خشونت ها در جهان بکار گرفته شده اند. بیش از یک سوم این آمار متعلق به کشورهای آفریقایی می باشد.

در کشور ما نیز با آغاز جنگ ایران و عراق در سال ۱۳۵۹ این پدیده بنام دفاع از انقلاب و اسلام پا به عرصه ظهور گذاشت. خمینی دهها هزار کودک را در جنگ ایران وعراق بکار گرفت. آنها را روی مین فرستاد و هزار پاره کرد. در نظام ارزشی جمهوری اسلامی شرکت کودکان در جنگ یک افتخار محسوب میشود و برای آن از سنین کوچکی در دبستان تبلیغ میشود. در زمان جنگ شستشوی مغزی کودکان و نوجوانان روستایی با انداختن کلید بهشت به گردنشان یکی از این شیوه های سرباز گیری محسوب میشد. بکار گیری گسترده رسانه ها در بیان حماسی داستانهای کربلا... کودکان مسلم.. اصغر و قاسم، کودکان را تشویق به رفتن به جبهه ها میکرد. بنا به تبلیغات رسمی رسانه ای اکثر این کودکان با التماس و بدون اجازه از خانواده به جبهه ها میرفتند. برای تشویق جوانان داستانهایی در رسانه ها انتشار میافت. از جمله : کودک ۱۳ساله ای بنام مرحمت بالازاده برای شرکت در جنگ به رئیس جمهور وقت خامنه ای نامه نوشته بود که " بگوئید دیگر روضه قاسم نخوانند چون او هم ۱۳ ساله بود که در کربلا شهید شد" ! جمهوری اسلامی با این مغزشویی که توسط دستگاه عظیم تبلیغاتی انجام شد، بنا به آمار رسمی دولتی، بیش از ۳۳ هزار دانش آموز را در جنگ ایران و عراق به کشتن داده است. آمار غیر رسمی البته بسیار بیشتر است. بیشتر این کودکان با آموزش نظامی بسیار کوتاه بصورت یکبار مصرف در جنگ بکار گرفته شدند. محسن کاظمینی از فرماندهان سپاه میگوید که یک چهارم کشته شدگان جنگ دانش آموز بوده اند که می تواند بیش از پنجاه هزار نفر باشد. بسیاری دیگر از این کودکان معلول و زخمی به خانه بازگشتند و زندگیشان تباه شد. بنا به آمار دولتی، نزدیک به ۳۰۰۰ معلول از این کودکان وجود دارد. بسیاری خودکشی کردند. روایات دقیقی هنوز از این کودکان و آنچه بر آنها گذشت، وجود ندارد.

در کنار استفاده کلان جمهوری اسلامی از کودکان در جنگ و بکار گرفتن آنها بعنوان "بسیجی" برای سرکوب مخالفان در جامعه. مجاهدین نیز به عنوان یک نیروی سیاسی، بعد از انقلاب سال ۵۷  بصورت گسترده ای از کودکان دانش آموز برای اهداف سیاسی و نظامی استفاده کردند.  

در ۵ آذر سال ۵۸ خمینی فرمانی در رابطه با بسیج ۲۰ میلیونی صادر کرد. در این رابطه دو گروه بلافاصله پاسخ مثبت دادند. اول سپاه پاسداران که  پایگاه های بسیج را در تمامی مراکز از جمله مدارس تاسیس کرده و کودکان دانش آموز را نیز در "واحدهای بسیج دانش آموزی" تشکل دادند. دوم سازمان مجاهدین که با لبیک رسمی به خمینی به تشکیل واحدهای میلیشیا از جمله "میلیشیای دانش آموزی" در مدارس روی آوردند. آنها نیز با تشویق کودکان به شرکت در درگیری های سیاسی به این پدیده جنبه حماسی – انقلابی داده و کودکان را دقیقا به مانند رژیم جمهوری اسلامی تشویق به عدم اطاعت از خانواده ها و شرکت فعال در فعالیت های سیاسی و خیابانی کردند.



خمینی کودکان بسیجی را همانطور که در ابتدای مطلب نوشتم، بعدها به شکل گسترده ای در جنگ ایران و عراق بکار گرفت. از اینطرف با شروع مبارزه مسلحانه، دانش آموزان که از پایه های اصلی تظاهرات ها و درگیری های تشکیلات مجاهدین درخیابانها بودند، بدون هیچ حفاظتی در دهان پاسداران جمهوری اسلامی گرفتار آمده و از پشت میز مدرسه دستگیر شده و به میدان اعدام برده شدند. در زمانی که من در اوین و قزل حصار زندانی بودم، شاهد حضور گسترده بچه های دانش آموز که هیچ کدام به سن قانونی نرسیده بودند، بودم. فاطمه مصباح ۱۳ ساله که به همراه خانواده اش در شهریور سال ۶۰ دستگیرو اعدام شد، یکی از این کودکان میباشد. زهرا المیر ۱۴ساله یکی دیگر از این نیروهای دانش آموزی بود که من در زندان قزلحصار شاهد انتقالش به اوین برای اعدام بودم. در لیست اعدام شدگان مجاهدین تعداد زیادی از دانش آموزان وجود دارد که در فرصتی دیگر به آنها خواهم پرداخت. رژیم خمینی جنایتکارانه از اعدام کودکان باکی نداشت و با دست باز آنها را به گلوله می بست. از اینطرف مجاهدین نیز که از استفاده کودکان در درگیری های خیابانی قبل و بعد از سی خرداد ابایی نداشتند. بعد از آغاز درگیری مسلحانه، کودکان بسیار کوچک را نیز در جهت عادیسازی در خانه های تیمی بکار گرفتند. ضمن اینکه خط باردار شدن برای عادیسازی به زن و شوهرها در خانه های تیمی داده شده بود. چون حامله بودن زنان و حضور بچه در پایگاه ها می توانست حفاظت خانه های تیمی در حفاظت افراد بالای سازمانی را بالا ببرد. کودکان بسیاری در این رابطه بکار گرفته شدند. سرنوشت هر یک از این کودکان داستانی بغایت دردناک است. بعنوان نمونه می توان به "سمیه تقوایی" اشاره کرد که بعنوان کودک حفاظتی در یکی از خانه های تیمی مسئولین بالای مجاهدین بکار گرفته شد. سمیه در سن ۹ سالگی در حین حمله جنایتکارانه پاسداران به پایگاه تیمی شان دستگیر شده و به مدت پنج سال بعنوان گروگان در زندان اوین در بدترین شرایط بسر برد. او با دیدن شکنجه های وحشیانه کسانی که آنها را عمو و خاله می نامید، دچار فشار روحی مضاعف شده بود. بعدها بعد از آزادی اش او را مجبور به ازدواج با یکی از وابستگان حکومتی کردند. سرانجام او در سن ۲۵ سالگی در حالیکه که دو فرزند از خود بجا گذاشته بود، به دلیل بیماری سرطان از دنیا رفت. 


خواهر او سوده تقوایی نیز بعنوان کودک حفاظتی مریم ابریشمچی (رجوی ) و مهدی ابریشمچی  نامش در پاسپورت مریم ابریشمچی  بعنوان دخترش وارد شده بود. بعد از خارج شدن از ایران مریم رجوی با بکار گرفتن او در ارتش مجاهدین بنام " ارتش آزادیبخش" او را از خانواده جدا کرد و خود را  مادر او نامید. ناهید مادر سوده که از سازمان جدا شده و در لندن بشدت بیمار و در شرف مرگ بود. با وجود تمام تلاشهایش بالاخره موفق به دیدن دخترش نشد و با بیماری سرطان در لندن درگذشت. سوده بعدها از مجاهدین جدا شد. او نیز از آنچه با او کردند تا از پدر و مادرش دست بکشد و سرباز مجاهدین باشد، سخنها دارد. سوده در مراسم ازدواجش خطاب به مادری که دیگر در این دنیا نبود گفت : " خیلی دوستت دارم. این همان جمله ای است که حسرت بیان آن را تا وقتی زنده بودی بر دل من گذاشتند. مرا ببخش بخاطر تمام رفتارهای ناخوش آیندی که با تو عزیزتر از جانم داشتم یا بهتره بگویم که ناگریز باید میداشتم!! حیف که دهها سال مرا از بودن در کنار خانواده جفاکارانه دور نگه داشتند!!"
کودکان بسیاری طبق این خط سازمانی دستگیر شده و به دست رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی افتادند و زندگیشان تباه شد. محمد کودک اشرف ربیعی و مسعود رجوی در حالیکه نوزادی بیش نبود، در نوزده بهمن ۶۰ بعد از کشته شدن مادرش در خانه تیمی در آغوش لاجوردی جنایتکار در بالای سر جسد مادر در تلویزیون به نمایش در آمد.  پدر و مادر مسعود رجوی بعد از مدتی توانستند او را از زندان تحویل گرفته و به خارج بفرستند. او نیز یکی از کودکانی بود که بعدها قبل از اینکه به سن قانونی برسد به کمپ اشرف در عراق منتقل شد تا تحت آموزش نظامی قرار گیرد. او بعد از انتقال از عراق به آلبانی از مجاهدین جدا شد و اکنون در یکی از کشورهای اروپایی زندگی میکند. محمدرضا ضابطی فرزند یکی از فرماندهان بالای مجاهدین در حالیکه که نوزادی بیش نبود در ۱۲ اردیبهشت ۶۱  در یکی از خانه های تیمی تهران بعد از درگیری که به کشته شدن پدر و مادرش منجر شد به دست پاسداران افتاد و به زندان اوین برده شد. در اوین شاهد حضور او که به گروهی از زندانیان در بند ۲۰۹ سپرده شده بود، بودم. او نیز بعد از خروج از زندان به خارج از کشور منتقل شد و به عنوان فرزند خوانده محمدالمحدثین وسرور رمضانی از فرماندهان مجاهدین به عراق منتقل شد. او اینک از مجاهدین کناره گرفته و در یکی از کشورهای غربی میباشد. مونا و زینب دو خواهری که تا سالهای طولانی همدیگر را ندیدند از این کودکان می باشند. پدر و مادر مونا او را در حالیکه نوزادی بیش نبود به مادربزرگش سپردند و با دختر بزرگترشان زینب از ایران خارج شدند تا در نوبت بعدی بتوانند مونا را هم نزد خود بیاورند. کاری که هرگز انجام نشد. مادر مونا و زینب در عملیات فروغ جاویدان کشته شد و زینب بعدها از مدرسه ای در فرانسه به عراق بازگردانده شد تا تحت آموزشهای سازمان قرار گیرد. این دو خواهر علیرغم تمام تلاشهای خواهر کوچکتر مونا، تا زمانی که زینب عاقبت از مجاهدین در آلبانی جدا شد همدیگر را نتوانستند ببینند. زینب در این رابطه و چگونگی این ممنوعیت سخنان بسیاری دارد.

بعد از عملیات فروغ جاویدان که به کشته شدن بیش از ۱۴۰۰ تن از مجاهدین انجامید، در حالیکه دیگر مبارزه مسلحانه از طریق مرزهای عراق به بن بست رسیده و بحث ها و سئوالات بسیاری را در درون تشکیلات دامن زده بود. جنگ خلیج آغاز شد و بهانه ای به دست مجاهدین داد تا کودکان را از پدر و مادرها جدا کرده و آنها را به خارج از عراق بفرستند و به این ترتیب بتوانند بدون کودکان کانون های خانوادگی را که به گفته مجاهدین " کانون فساد" بود! و در آن زن و شوهر با هم محفل می زدند و با هم تصمیم به جدا شدن از مجاهدین می گرفتند را از هم بپاشند. سرگذشت کودکانی که بدون پدر و مادر خود به کشورهای غربی فرستاده شدند و هر یک در خانه ای یا پرورشگاه یا بعدها در خانه های جمعی مجاهدین بزرگ شدند خود کتاب قطوری می شود که باید روزی تک به تک نوشته شود تا جهان از آنچه بر این کودکان گذشت آگاه شود.



موارد تجاوزاتی که به دختران جوان در خانه های هواداران مجاهدین انجام شد و بعدها با وجود ممانعت های مجاهدین به دادگاه نیز انجامید از موارد روشن این مقطع می باشد. کتک زدن این کودکان در خانه های هواداران مجاهدین که به فرارشان و پناه بردنشان به موسسات اجتماعی می شد نیز فازی دیگر از این سرگذشت ها است که من شاهد تعدادی از آنها بوده ام. کودکانی که از خانه جمعی مجاهدین در آلمان فرار می کردند و روزها در کوچه و خیابان می خوابیند. کودکانی که به مراکز بی سرپرست و پرورشگاه سپرده شدند. تا مادران و پدرانشان بدون اینکه مبارزه ای در میان باشد، در عراق به بحث های طلاق و جدا شدن از هم مشغول باشند. و خیر سر تک تک آنها از صدام پول دریافت شود. – طبق اسناد ویدئویی بعد از سرنگونی صدام، به سران مجاهدین بابت تک تک افرادی که در کمپ های مجاهدین در عراق بودند، بصورت منظم پول پرداخت شده است.-  نامه هایی از برخی از این کودکان در آن زمان وجود دارد که دل هر آدمی را به درد می آورد. آنها که وضعیت بهتری داشتند و نزد خانواده ها و فامیل نزدیک خود در کشورهای غربی فرستاده شدند نیز بعد از مدتی در سنین پائین از مدرسه ها جمع آوری شده و به بهانه های مختلف به عراق بازگردانده شدند تا از آنها سربازان یکبار مصرف ساخته شود و سرانه شان به حقوق مجاهدین از صدام اضافه گردد. تعدادی از این کودکان از عراق هرگز بازنگشتند و در حملات متعدد سربازان عراقی در صف اول صف کشیده و  کشته شدند. کسانی مثل صبا هفت برادران، آسیه رخشانی، حنیف امامی. نسترن عظیمی. فائزه رجبی. سیاووش نظام الملکی... تعدادی در اشرف بعنوان گوشت دم توپ نگه داشته شدند تا در قتل عامی بیرحمانه بدست سربازان مالکی با همدستی جنایتکارانه رژیم جمهوری اسلامی با دست های دست بند زده اعدام صحرایی شوند. رحمان منانی . ناصر حبشی. یاسر حاجیان. سعید اخوان. امیر نظری از این جوانان بودند. کودکان دیگری نیز از ایران به بهانه های مختلف به کمپ اشرف جلب شده و به عنوان سرباز یکبار مصرف بکار گرفته شدند. یکی از این کودکان که در سن شانزده سالگی با پیک مجاهدین از ایران خارج شد بفاصله دو ماه بدون حداقل آموزش های نظامی در عملیات نظامی آفتاب شرکت داده شده و دستش را در این عملیات از دست داد. او نیز با تلاش خانواده اش بالاخره توانست از مجاهدین جدا شود و اینکه در یکی از کشورهای اروپایی است. هستند کودکانی که از این نسل به لحاظ روانی کاملا به هم ریختند و خیلی زمان میبرد تا به حالت عادی خود بازگردند. کودکانی که ناچار شدند بعد از حمله آمریکا به عراق به کمپ تیف بروند و فجایعی را که در آنجا متحمل شدند باورناکردنی است. احمدرضا فیروزیان یکی از این کودکان است که سرنوشتش باید کتاب شود. من شاهد جدا کردن تنبیهی مادر این کودک از فرزند کوچکی که معنی این تنبیه را نمی فهمید و فقط گریه میکرد و مادرش را میخواست، بودم. این تنبیه در رابطه با حل مسئله وابستگی مادر به کودکش صورت گرفت که فقط به احمدرضا و مادرش ختم نشد. احمدرضا بعدها از مجاهدین جدا شده و به کمپ تیف رفت. و چند سال بعد با بستن کمپ تیف او را در وضعیت بسیار ناگواری در کردستان رها کرده بودند که با اعتراضات متعدد افکار عمومی، مجاهدین ناچار به خارج کردن او از عراق شدند. امیر یغمایی یکی دیگر از این کودکان است که عکس های سلاح بدستش در سن چهارده سالگی در اینترنت منتشر شده است. او نیز به کمپ تیف رفت و به کمک پدرش توانست از عراق خارج شود.

از این نمونه ها بسیار می توانم با ریز سرگذشت آنها نام ببرم، اما امروز به همین کوتاه قناعت میکنم . تا در فرصتی دیگر بصورت مفصل به سرگذشت تک تک این کودکان بپردازم. در حال حاضر فقط می خواهم اشاره کنم که بسیاری از این کودکان دیروز که در کمپ های مجاهدین در عراق بودند امروز از آنها جدا شده اند. کودکان اکثر فرماندهان مجاهدین نیز در میان آنها هستند. جوانانی مانند سعید داوری. علی عالمیان. رضا و شهاب داعی السلام. احمد حاج مهدی. امین،علیرضا و حنیف گل مریمی. آرش رفیعی. ناجی ایمان نژاد. زنیب. سحر. نرگس. سارا. نصرت و ....... آنها با تمام وجود ضد رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی هستند و نمیخواهند به ایران بازگردند. آنها تلاش دارند بصورت مستقل برای خود آینده ای در کشورهای غربی بسازند. آنها تنها هستند. بدون هیچگونه پشتوانه به خودشان تکیه کرده اند و با دستهای خالی برای ساختن زندگیشان تلاش میکنند. اما من می خواهم اینجا به یک حق قانونی اشاره کنم. گذشته ی این کودکان سرشار از سوء استفاده میباشد. بردن آنها به عراق در حالیکه که سن قانونی نداشتند جرم و جنایت جنگی محسوب میشود و در کشورهای اروپایی و آمریکایی قابل پیگیری می باشد. مجاهدین موظف هستند به این کودکان که زندگیشان نابود شده، غرامت بپردازند و آنها را بدون هیچ شرطی به لحاظ اقتصادی تامین کنند، حتی اگر خود آنها چنین درخواستی را نداشته باشند. این نه یک درخواست که یک حق است. در میان این جوانان کسانی هستند که هنوز در کشور آلبانی بدون هیچگونه مدرک قانونی گیر افتاده اند و هیچ راه حلی جلوی روی خود ندارند. مجاهدین در برابر درست کردن انتقال قانونی این افراد به کشورهای اروپایی مسئولیت دارند.

حتی رژیم جمهوری اسلامی با همه جنایتکاریش برای آنها که از این جنگ خانمان سوز جان سالم بدر برده اند حداقل هایی را به دلیل فشار افکار عمومی در نظر گرفته است که البته در برابر غارتگری های سردمداران بسیار ناکافی است.

مجاهدین باید به جوانانی را که از این جنگ جان سالم به در برده و اینک از مجاهدین جدا و در سراسر اروپا و آمریکا با امروز و فردایی نامشخص و مخدوش دست در گریبان هستند، غرامت دهند. مطمئنا هیچ غرامتی نمیتواند سالهای از دست رفته زندگی آنها را جبران کند. اما این امر برای بازسازی زندگی آنها امری ضروری است. . این حداقل کاری است که در برابر سالهای  کودکی و نوجوانی نابود شده ی آنها می توان انجام داد. در این میان مجروحین و معلولین این جنگ جای بخصوصی دارند.

هشدار میدهم، اگر اینکار انجام نشود. این جوانان خود این امکان در مقابلشان وجود دارد که با متشکل شدن در یک کمیته از راه های قانونی بدنبال گرفتن حق خود بروند.

قاطعانه می گویم : بهره کشی از کودکان یک عمل بغایت ارتجاعی و جنایتکارانه است و هیچ توجیه انقلابی ندارد.

عاطفه اقبال – 28 فروردین 97 برابر با 17 آوریل 2018

پیوست :
-       ماده ۸٫۲٫۲۶ اساسنامه رم از دیوان بین‌المللی کیفری که در سال ۱۹۹۸ تصویب شد، سربازگیری یا نام‌نویسی از افراد زیر ۱۵ سال برای شرکت در درگیری‌های نظامی را ممنوع و آنرا یک جرم جنگی به حساب می آورد.
-       ماده ۳۸ پیمان‌نامه حقوق کودک اعلام می‌کند که گروه‌های سیاسی نباید از افراد زیر پانزده سال در جنگ استفاده کنند.