ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۲۶, شنبه

تفنگ های پر برای شلیک به مغزهای پر!



امروز این نامه را در صفحه آقای احمد مورگان دیدم... نامه ای البته به مانند بیشمار نامه های دیگر بدون پاسخ!!... از دل سوخته برخاسته است... بر دلهای سوخته خواهد نشست. و البته که نه در دفاع از من بعنوان یک فرد بلکه در دفاع از کمپینی است که بعد از فشارهای غیر قابل تصور هنوز پابرجا مانده است. 

عاطفه اقبال -16 مارس 2013

احمد مورگان : 
به خانم عاطفهٔ اقبال، مؤسس کمپین برای انتقال فوری مجاهدین اسیر و بی دفاع در لیبرتی به کشوری ثالث .
پس از گذشت سه روز از ترور شخصیت شما توسط تشکیلات مجاهدین خلق ، انتظار داشتم که سازمان این عمل ناجوانمردانه را محکوم کرده و هواداران خودسر را مسئول آن معرفی کند . اما گویا تراژدی سقوط و انحراف فاجعه بارتر از آنست که من حدس می زدم . آنهم چنین برخوردی با کسی که سالیان درازی همگام با مجاهدین بوده و هزینه های زیادی داده است .

مطمئنم که این حجم گسترده از حمله و هجوم ها ، شما را در ادامهٔ این حرکت انسانی مصمم تر خواهد کرد . به یاد خاطره ای از زندان اوین افتادم که بی مناسبت با این روزها نیست ، و آن از خانوادهٔ ذاکری هاست ، و اینکه چه کسانی به شیوه های لاجوردی جلّاد روی آورده اند:

زمستان سال ۱۳۶۰ همزمان با تیرباران مادر ذاکریها ، شهید سکینه محمدی اردهالی ، یکی از پسران بزرگش که اگر اشتباه نکنم محمود ( ؟ ) ، در یکی از اتاقهای بند یک پایین با ما بود . او تا زمان دستگیری در مغازهٔ تأسیساتی اش کار می کرده و لاجوردی که موفق به دستگیری برادر مجاهدش نمی شود ، همچون ماری زخمی دستور دستگیری پدر و مادر و هفت خواهر و برادرش را صادر می کند . قبلاً از سال ۱۳۵۸ مرحوم ابراهیم ذاکری را می شناختم که عضو برجستهٔ سازمان مجاهدین خلق بود ، و نیز با یکی برادران کوچکش که دانشجوی مدرسهٔ عالی ترجمه بود ، هم سلام و علیکی داشتم . خبر شهادت مادرشان را بازجو در حضور پدر زندانیش گفته بود ، آن روز پس از ورود به اتاق بسیار درهم و گرفته بنظر می رسید ، وقتی علت را جویا شدیم بغضش ترکید و با آن جثهٔ بزرگ و قوی ، مظلومانه گریست و همهٔ ما را هم متأثر کرد . پس از دقایقی با چشمانی پر از اشک آرام آرام شروع به خواندن قرآن کرد ، بعد که بخود مسلط شد صدایش هم اوج گرفت و تا یکی دو ساعت همچنان تلاوت می کرد . شب پس از نماز، مجلس ختم برگزار شد ، و همه به او تسلیت گفتیم ، و ساعاتی به خواندن قرآن و ذکر دعاها گذشت .
نزدیک به هشتاد نفر زندانی اتاق ، همه می دانستیم که یکی از برادرانش به نام جعفر مهره ای از جنایتکاران رژیم است . یکی دو بار هم افرادی بدون اینکه منظور بدی داشته باشند، در مورد برادرش سؤال کردند ، و او هر بار با تبسمی توأم با تأسف جواب می داد ؛ « ولش کنین ، لطفاً دیگه اسمشو نیارین » . همین ، نه توهین و دشنامی و نه هیچ کلام دیگری . . .
اما لاجوردی چنان شکنجه و فشاری روی خواهرش حوریه وارد کرد ، که در نهایت مجبور شد در تلویزیون ظاهر شده و تیرباران مادرش را تأیید و توجیه کند !

20 فوریه 2013

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر