ه‍.ش. ۱۳۸۳ آبان ۱۹, سه‌شنبه

جان خسته اي به خاک افتاد - بياد مردي که روح و قلب فلسطين بود


امشب براي اولين بار بعد از شنيدن خبر بيماري عرفات گريستم. جلوي تلويزيون نشسته بودم و و به  گزارشي مستقيم از بيمارستان گوش ميکردم : ً عرفات به حالت بيهوشي عميق فرو رفته  بود .. ً    و ديگر هيچ!  بي اختيار با خود زمزمه کردم : 

" جان خسته اي به خاک افتاد  "

بیاد مردی که روح و قلب فلسطین بود


روزها است که دروغ پشت دروغ تکرار مي شود. روزها است که ميکوشند مردي را، رهبري را ، اميد خلقي را، زنده به خاک بسپارند.  عرفات از روز ورودش به پاريس در خاموشي فرو رفت! او که به هنگام خروج از رام الله آنچنان  مهربانانه  به مردمش خنديده بود، در پاريس، در فرنطينه اي بنام بيمارستان پرسي بستري شد تا در خفا هر چه ميخواهند بر سرش بياورند. آيا بنا به شايعاتي که روز به روز قوت مي يابد :  او را کشته اند؟ آيا عاقبت ابوعمار قرباني مصالح سياست بازان حرفه اي شده است؟ آيا  توانسته اند او را  براي هميشه از سر باز کنند؟ يا جان خسته اش، فرسوده از اين نبرد طولاني هواي پرواز دارد؟ کي قصد دارند دستگاه هايي  که نقش زنده نگه داشتن مکانيکي او را بعهده دارند، را  از کار بياندازند؟   آيا منتظر فرصت مناسب سياسي هستند تا مرگ او را اعلام کنند؟ شايد که ازاعلام مرگ انساني چنين بزرگ هراس دارند؟......آينده  راز اين روزها و آنچه که پشت درهاي بسته گذشت  را برملا خواهد کرد!


انبوه سئوالاتي بي پاسخ سرم را به دوران انداخته است...... نميدانم چرا  روز مرگ پدر طالقاني برايم  تداعي ميشود. پدر نيز در هاله اي از ابهام جان سپرده بود...با مرگ او که مورد اعتماد مردم بود، مانع بزرگي تصادفا!!  از جلوي اهداف ارتجاعي خميني برداشته شده بود....پرده اي از اشک جلوي چشمانم را گرفته. پسر جوان فلسطيني در رام الله  با خستگي به ديوار تکيه داده و به دوربين خيره مانده است!  درد  و خشم، اولين انعکاس در چهره هاي  رام الله است....  پدر فلسطين . قلب فلسطين . اميد فلسطين بسوي مرگ ميرود..رام الله خسته و خاموش به انتظار خبر نشسته است. ميداند که او ديگر باز نخواهد گشت... کم کم اين سئوال بر چهره ها نقش مي بنند :  چرا شارون به  عرفات  اجازه خروج از فلسطين را داده بود بدون اينکه مثل هميشه  مانعي براي بازگشتش بتراشد!؟  شايد از قبل ميدانست که تنها، جسد او به رام الله  بازخواهد گشت! ....  بياد آن نوجوان عضو الفتح افتادم که در روز انتقال عرفات ، در حاليکه او را بدرقه ميکرد ناليده بود : او پدر ما است. اگر بميرد. اگر بميرد. صلح نيز با او خواهد مرد!  ... چه سرنوشتي در انتظار مردم مصيبت زده  فلسطين بود؟  

آري، گريستم  در سوگ مردي که با انقلاب فلسطين ازدواج کرده بود. يعني که انقلاب فلسطين تمامي زندگيش بود. براي انساني که تمامي لحظه هاي عمرش را به پاي مردمش ريخت. براي پيرمردي هفت و پنج ساله و بيمار که در آخرين لحظه هاي ديدارش با مردم فلسطين براي اينکه به آنها اميد بدهد، به آنها خنديد و عاشقانه برايشان بوسه فرستاد. ... چگونه خاموش شدنش را باور کنم....
گريستم، گريستم، گريستم .......عرفات مرده بود . تمام شده بود. زندگي ديگري به پايان رسيده بود. فلسطين هنوز در بند بود. فلسطين هنوز در خون بود. فلسطين هنوز آواره بود. آري عرفات مرده بود. کسي در من تکرار ميکرد  که عرفات پايان يک دوره بود. چه چيز جديدي آغاز ميشد؟ دنيا در شرف چه  تغييراتي بود؟ !

آري عرفات مرده است و سياستمداران بيهوده به دنبال لحظه ي مناسب براي اعلام اين خبر مي گردند! هيچ لحظه ي مناسبي وجود ندارد! مرگ عرفات آتشفشاني را در قلب هر فلسطيني منفجر خواهد کرد. 

عاطفه اقبال - 9 نوامبر 2004








هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر