۱۳۸۸ آبان ۲۰, چهارشنبه

در سوگ احسان فتاحیان، فرزند قهرمان کردستان


بدرود برادرم، خون تو پشتوانه نبردمان خواهد بود

http://neveshtehayatefeh.blogspot.fr/2009/11/blog-post.html#more
 هرگز از مرگ نهراسیده ام. حتی اکنون که آنرا در غریب ترین فضا و صمیمانه ترین زمان در کنار خویش حس می کنم. آنرا می بویم و بازش می شناسم، چرا که آشنایی است دیرینه به این ملت و سرزمین. نه با مرگ که با دلایل مرگ سر صحبت دارم.
از نامه احسان فتاحیان قبل از اعدام

احسان 28 ساله را امروز اعدام کردند. متولد سال 60 : سال خون، سال اعدامهای دسته جمعی، سال به بند کشیدن همه آزادی ها. سال سر بریدن رسمی انقلاب مردم ایران. 28 سال به خون کشیدن مستمر بچه و پیر و جوان در این کشور ویران. سن احسان، سن سربریدن آزادی بدست دزدان انقلاب مردم ایران بود.

جرمش چه بود؟ فریاد زده بود : آزادی . برادرم احسان از کردستان دلیر، اما، حسرت یک آه را بر دل دژخیمان گذاشت. در دو روز آخر با اعتصاب غذای خشک به جلادان نشان داد که با آنها سر آشتی ندارد و تا آخرین نفس به حکم غیر انسانی آنها اعتراض خواهد کرد و در آخرین لحظه نیز به شجاعت مبارزی از نسل "چه گوارا"، "بیژن" ، "موسی" چهارپایه را از زیر پای خود به کناری انداخت و بر فراز دار پرواز کرد. احسان حسرت به دار آویختنش را نیز از این جلادان گرفت و آنها را در این لحظه آخر کیش و مات کرد.

دژخیمان آنقدر از این جوان بی باک وحشت داشتند که روز قبل از اعدام اعلام میکنند که حکم اعدام به تعویق افتاده است تا اعتراضات مردمی را مهار کنند. نوشته اند که حتی نگذاشتند در آخرین لحظات با خانواده اش دیدار داشته باشد. این خبر را که خواندم از خودم پرسیدم : براستی از رژیم ددمنش ولایت فقیه چه انتظاری بیش از این باید داشت؟ مگر در 28 سال گذشته به خانواده های صدها هزار زندانی مجاهد و مبارز خلق اجازه داده بودند که فرزندانشان را در آخرین لحظات ببینند؟ مگر با جعبه شیرینی به درب خانه دختران جوانمان بعد از تجاوز و اعدام نرفته بودند تا خبر باکره اعدام نشدنشان را به خانواده ها دهند؟ از این وحوشان وابسته به قرون وسطی بیش از این چه انتظاری میتوان داشت؟ احسان با رفتن شجاعانه اش یک شاهد دیگر بر فریاد مردمی شد که میگویند : تجاوز، شکنجه، اعدام دیگر اثر ندارد و خلقی که بپا خاسته است را نمی توان خاموش کرد.

گزارشگر صحنه نوشته بود :" این آخرین صحنه از مردی بود که دیگر برنگشت". من اما دلم میخواهد فریاد کنم و بگویم که احسانها باز خواهند گشت. همراه با طنین افکن شدن سرود آزادی در خیابانهای میهنمان. همراه با خنده های شادی خلقمان، روزی که این دژخیمان را سرنگون کنیم. روزی که از این قاتلان دیگر اثری در ایران زمین باقی نگذاریم . آری آنروز احسانها به همراه صدها هزار شهید دست در دست هم باز خواهند گشت تا با ما سرود آزادی بخوانند.

آری احسان، دروغ گفته ام اگر بگویم که در سوگ تو نگریسته ام. با شنیدن خبر، درد، سینه ام را چنان در هم فشرد که احساس کردم یک لحظه جهان هستی پیش چشمانم تاریک می شود. مثل هر بار که خبر بخاک افتادن عزیزی را در این 28 سال نحس وشوم شنیده ام. ولی مثل همیشه اشکهایم را پاک کردم و به خودم گفتم که در شانزده آذرو در هزاران مناسبت دیگر نام احسان ها را همانند صدها هزار شهید دیگر بر فراز شهرهایمان فریاد خواهیم کرد و به دژخیم خواهیم گفت : منتظر باش. روز سرنگونیت فرا رسیده. ما بچه های جنگیم بجنگ تا بجنگیم..

یازده نوامبر 2009
با حضور گسترده برای بخاک سپردن شهید احسان فتاحیان، این مراسم را به اعتراض عمومی علیه این جنایتکاران تبدیل کنیم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر